![]() |
![]() |
|
| عارفانه ها |
|
بیا دلدار زیبایم، دمی با من به سر کردن به حال بی قرار خود،به خوش روئی نظر کردن
ندارم بی تو آرامش، بیا آرام جانم باش نمی ارزد همه دنیا، به یک دم بی تو سر کردن
اگر مهر و وفا داری، وفا داری نما بر من که همچون شمع می سوزم،ز دود من حذر کردن
فراقت می کشد ما را، تحمل تا به کی آخر بیاید قاصدک روزی، ز حال تو خبر کردن
کدامین نقطه می خوابی، ببویم جای خوابت را به دنبال سرت آخر، همه عمرم سفر کردن
وصالت می شود بر ما، میسر ای نگار من؟ اگر گردد نمی دانم، ولی خون جگر کردن
شبی در خواب خود دیدم،تو می آئی به بالینم در این رویا قدومت را،پر از درّ و گهر کردن
کدامین شب تو می آئی، کدامین لحظه عمرم؟ شود روشن دو چشم من،به سیمایت نظر کردن
تو می آئی ولی آن دم،که من خوابیده در خاکم بگیرد دامنت آهم، ز آه من حذر کردن شعر از درویش........................ |
|
+ سروده شده در
شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 2 بعد از ظهر توسط درویش |
|
|
عاقبت گیتار زن دیوانه شد همره من بر سر پیمانه شد ساز او سر مست شد از مستی اش همنوا شد با تمام هستی اش
او به من دل داده من سر می دهم سر چه باشد ،چیز بهتر میدهم در کلامش شور و حال و سادگی در نگاهش نور عشق و زندگی
آه از آن گیتار زن بیداد کرد عشق را در کوچه ها فریاد کرد کاسه صبرش دگر لبریز شد گوش جانش بر حوادث تیز شد
آه از آن گیتار زن شد بیقرار لحظه ها را می شمارد بیشمار بیقرار وصل شد سر مست گشت عاشق شب، آسمان و کوه و دشت
من چه میگویم منم دیوانه ام عاشق گیتار زن مستانه ام ما دو تا یکتا شدیم از همدلی تا نباشد بین ما بی حاصلی
ای خدا گیتار زن سر زنده باد تا ابد عشق و جنون پاینده باد
شعر از درویش
|
|
+ سروده شده در
جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 11 بعد از ظهر توسط درویش |
|
|
عاقبت روز وداعش سر رسید خون دل از دیدگان من چکید
در نگاهش مهربانی بود و بس عاشقی با هم زبانی بود و بس
گر چه لب بربسته بود از گفتگو در درونش ناله بود و های و هو
با سکوتش گریه را بیچاره کرد اشک غم را بی دل و آواره کرد
مانده بودم خیره در چشمان او بی صدا بودم ولی حیران او
کاش فریادی ز دل بیرون شدی لیلی من از جنون مجنون شدی
گریه میکردم بدون اشک و آه ناله ها در سینه اما با نگاه
دست خود آهسته او بالا گرفت از دل مجنون دل لیلا گرفت
گوشه چشمش روان شد چشمه ای چشمه را در چشم لیلا دیده ای ؟
دل ز کف دادم منم گریان شدم همنوا با اشک او نالان شدم
با نگاه آخرش پرپر شدم همچو برگ لاله ی احمر شدم
رفتن او رفتن جان من است دیدن او دین و ایمان من است
هر کجا باشد خدا یارش بود دست حق یار و نگهدارش بود ...
شعر از درویش
|
|
+ سروده شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 2 بعد از ظهر توسط درویش |
|
|
به مناسبت بازگشت برادرم: دکتر دانش و خانواده اش از سر زمین وحی. سلامت می کنم ای زائر دوست که بوی تو ز بوی دامن اوست تو می آئی ز کوی عشق جانان تو آوردی صفای مهربانان
تو داری عطر زهرای مطهر انیس و مونس غمهای حیدر بقیع و غربت و شبهای خاموش نمی گردد ز خاطرها فراموش
اُ حد را دیده ای با رمز و رازش حرا و احمد و راز و نیازش مدینه خاطرات اشک و سیلی مدینه آتش و بازوی نیلی
مدینه بارش تیر و کمانها حسن بود و همه زخم زبانها مدینه جای بازی حسین است مدینه یادی از بدر حنین است
خداوندا به اشک به زائر خویش به آه و ناله یاران دل ریش به فریادی که از دلها به در شد به شبهائی که با یادت به سر شد
مرا کن لایق دیدار رویت گشایم بال و پر جانا به سو یت طواف کعبه گرداگرد سنگ است طواف قلب مظلومان قشنگ است
شعر از درویش
|
|
+ سروده شده در
جمعه دهم شهریور 1385ساعت 3 بعد از ظهر توسط درویش |
|
|
تقدیم به او که برایم بهترین است.!
میزنم دل ، من دیوانه به دریای نگاهش می رباید دل و دینم ، گوشه چشم سیاهش
اگر آن دلبر رعنا ، به نگاهی دل ما برد تا ابد سر بسپارم ،بود این جرم و گناهش
آه از آن چاه زنخدان ،که بود دانه دامی مست و سر گشته منم من،که فرو رفته به چاهش
در میان همه مردم ،بی پناه هستم و تنها آه اگر آن بت زیبا، بپذیرد به پناهش
زیر بار غم عشقش، کمرم همچو هلال است می شود هچو هلالی، هر که بیند رخ ماهش
دیده بر بستم و در خدمت آن سر روانم تا نبینم به دو دیده، لحظه ای ناله و آهش
دل او پهنه دریا، که پر از لو لو و مرجان طعنه مردم نادان، به زبان کرده تباهش
همه مردم دنیا چو مرا مانع راهند جان به کف گیرم و خیزان، بروم در پی راهش شعر از درویش |
|
+ سروده شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 1 قبل از ظهر توسط درویش |
|
|
کاش میشد تا خدا پرواز کرد پای دل از بند دنیا باز کرد کاش میشد از تعلق شد رها بال زد همچون کبوتر در هوا
کاش میشد این دلم دریا شود باز عشقی اندر او پیدا شود کاش میشد عاشقی دیوانه شد گرد شمع یار چون پروانه شد
کاش میشد جان ز تن بیرون شود چشم از هجران او پر خون شود کاش میشد از خدا غافل نبود کاش در افکار بی حاصل نبود
کاش میشد بر شیاطین چیره شد تا رها از بند با این شیوه شد کاش دستم را بگیرد توی دست تا شوم از دست او من مست مست
کاش میشد مست باشم تا ابد سر بر آرم دست افشان از لحد کاش میشد تا که در روز جزا شاد باشم از عمل پیش خدا
کاش میشد یک نفس دیدار یار تا شوم مدهوش ؛ گردم بیقرار کاش میشد با خدا شد همنشین جنت و دوزخ ؛ یا اندر زمین شعر از درویش |
|
+ سروده شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 11 بعد از ظهر توسط درویش |
|
|
سلام دوستای خوبم. در یکی از پستهای قبلی خدمت شما عرض کردم که در سال هفتاد مادرم رو به علت برق گرفتگی از دست دادم.
اون موقع یه خواهر داشتم که شش سالش بود و باید میرفت اول دبستان. او رفت اما بدون حضور مادر. بهر حال بزرگ شد و با عنایت حق عروس شد.ایام عید به دیدن پدر رفته بودم زابل که متوجه شدم آبجی با حالتی خاص منو نگاه می کنه همون لحظه شعری رو که در زیر میخوانید به ذهنم رسید. به مناسبت هفته بزرگداشت مقام مادر و بخاطر حضورش در نیشابور این شعر رو به عنوان یه پست گذاشتم.این تنها کاری است که براش میتونستم انجام بدم.شاد باشید یا حق. صدیقه یادگار مادر من صدیقه بوی مادر خواهر من صبوری کرده در هجران مادر شده آرامش قلب برادر لبش خندان دلش پر اضطراب است دو چشمش در نهان گاهی پر آب است برادر ها همه مشتاق رویش پدر آهسته می خوابد به بویش شده همراه شوهر با دل و جان همه فکرش غم او، نه غم نان به زودی میشود مادر صدیقه کند بابا عزیزش را عقیقه چه روزی می شود روز ولادت به خانه شادمانی بی نهایت خداوندا به طفل بی گناهش به اشک شوق مانده در نگاهش به شور و اشتیاق شوهر او به روح شادمان مادر او به بابا و دعای بی صدایش که می گوید شب و روز از برایش «حسن» را کن حسن حال درونش صفائی ده به قلب رنگ خونش شعر از درویش |
|
+ سروده شده در
چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 0 قبل از ظهر توسط درویش |
|
|
می زنم در تا گشائی عاقبت
در به رویم وا نمائی عاقبت درگه تو درگه امید ماست نا امیدی از تو،بر این در خطاست سائلان با صد هزاران آرزو چشم گریان سوی تو آورده رو بر نمی گردد کسی دست تهی قدر هر کس در کفش چیزی نهی آن یکی خواهد ز تو مال و منال و آن دگر خواهد زتو صد شور و حال دیگری خواهد دوای درد خویش تا نماید مرهمی بر قلب ریش هر کسی را حاجتی باشد عجیب حالشان را حالتی باشد غریب من چه گویم از دل سر گشته ام خون دل با آب چشم آغشته ام من نمی خواهم ز تو مال و منال من نمی خواهم ز تو صد شور و حال من نمی خواهم دوای درد خویش تا نمایم مرهمی بر قلب ریش من نمی خواهم بهشت جاودان من نمی ترسم ز دوزخ بی گمان درد من از نوع و جنس دیگر است درد من از هجر روی دلبر است گر به دوزخ دیدنت حاصل شود شعله هایش جنت کامل شود بی جمالت گر چه باشم در بهشت من نمی خواهم ز تو این سرنوشت شعر از درویش |
|
+ سروده شده در
شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 0 قبل از ظهر توسط درویش |
|
|
دلم می گیرد از حال خرابم گذشت عمر عزیز و من به خوابم چرا من غافل از احوال خویشم فتاده آتشی بر قلب ریشم اگر گشتم به هجران مبتلا من اگر افتاده ام اندر بلا من اگر می سوزم از هجران رویش اگر راهی ندارم من به کویش گناه آن بت شیرین لقاء چیست دلم را بهره از شور و صفا نیست مرا هر لحظه میخواند نگارم ولی خوابم خبر از خود ندارم فراموشم شده شیدائی او خط و خال و همه زیبائی او فراموشم شده آن عهد دیرین محبت های آن دلدار شیرین مرا روزی انیسی مهربان بود دلم در بند آن شیرین زبان بود شدم غافل من از آن شور و مستی اسیر نفسم و در خود پرستی نمی بینم دگر نور جمالش فراموشم شده حد کمالش مرا دیگر نمانده چاره کار بجز لطف و عطا و بخشش یار رها سازد مرا از خود پرستی بیندازد مرا در شور و مستی شعر از درویش |
|
+ سروده شده در
پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 0 قبل از ظهر توسط درویش |
|
|
الهی به درگاه خویشت مرا خوانده ای
تو نام بلندت به لبهای من رانده ای الهی تو خلقم نمودی نمودی به روز ازل تو میخوانی ام بار دیگر به روز اجل الهی تو دل دادی و دلربائی کنی زمانی ز عشاق مجنون جدائی کنی الهی مرا دیده دادی و یک چشمه آب بریزم به شب اشک و بردی زاین دیده خواب الهی تو دادی زبانی که ذکرت کنم تو اندیشه دادی که بر چاره فکرت کنم الهی تو عاشق نمودی همه عاشقان تو راندی سخن بر زبان همه ناطقان الهی جهان جلوه ای از جمال تو باد زمین و زمان ذره ای از کمال تو باد الهی زلیخا و شیرین و لیلا توئی دل یوسف و عشق مجنون شیدا توئی الهی صدائی که پیچیده در بی ستون صدای تو باشد که گوئی ز عشق و جنون الهی بجز تو همه هیچ و درمانده اند همه دفتر هستی خود ز تو خوانده اند الهی به آنان که سر مستشان کرده ای به آنان که بالاتر از عرششان برده ای الهی به آنان که در تو فنا گشته اند ز قید منییت، خدایا رها گشته اند الهی رهایم کن از قید و بند جهان ز خود خواهی و خود پرستی و شرک نهان شعر از درویش. |
|
+ سروده شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 0 قبل از ظهر توسط درویش |
|
|
|
| گفته درویش |
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم غرضها تیره دارد دوستی را غرضها را چرا از دل نرانیم چو بر گورم بخواهی بوسه دادن رخم را بوسه ده اکنون همانیم |
|
RSS
|